شعرای عاشقانه |
|
بابا نظر یادتون نره من نظر دادن رو خیلی دوست دارم نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 21:29 |+|
kiss for You نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 21:28 |+|
love My ای اشک ! چرا در چشمان من خانه کرده ئی؟ چرا چرا زتو میپرسم ای اشک آیا عاشق هستی ؟ میگوئی نه آیا به دل رنجی داری ؟ میگوئی نه صبر پناهم است آیا عیبی داری ؟ میگوئی نه بی عیب خدا هست پس چرا همیشه مانند قطرهء باران از چشمانم سرازیر میشوی آه کشیده گفت ترس از همه چیز دنیا دارم و بس حالا دلتو شکوندن؟ تا حال یکی که خیلی دوسش داری بهت گفته دوست ندارم؟ تا حالا یکی که براش میمیری بهت گفته تو بدردم نمی خوری؟ تا حالا یکی که به خاطرش حاضری از همه زندگیت بگذری بهت گفته تو دیوونه ای؟ اگه بهت بگه چیکار می کنی؟ من که دیوونه می شم!! و بهش می گم: ((عشق تو منو دیوونه کرد....)) محبت بهشت را زیبایی میبخشد محبت جهنم را خاموش میکند محبت شرابی است که از نو شیدن آن مست میشوید گل محبت بویی دارد که انسان را مدهوش میکند محبت طبیبی است که مریض را شفا میدهد محبت بوستانی است که اگر داخل شوید باز نمی گردید محبت صوری است که مرده ها را زندده میسازد محبت نردبانی است که انسان را به منزل میرساند محبت سپهری است که از انسان دفاع میکند محبت بلبلی است که برای انسان سرود میخواند محبت کلیدی است که از قید رهایی میبخشد محبت خنجری است که سر دشمن را از تن جدا میکند محبت دل من دل من یه روز به دریا زد ورفت... پشت پا به رسم دنیا زد و رفت... زنده ها خیلی براش کهنه بودن... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت... هوای تازه دلش می خواست ولی... آخرش تو غبارا زد و رفت... دنبال کلید خوشبختی می گشت... خودشم قفلی رو فقلا زد و رفت نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 21:26 |+|
وقتی رفتم
نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 21:16 |+|
فیلتر شکن با سلام این هم فیلتر شکن که قولش داده بودم......
امیدوارم حالا حالاها کاربرد داشته باشه ۱.فیلتر شکن فارسی که خودم زحمتش کشیدم موفق باشید۰.نظر یادتون نره.. نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 13:18 |+|
یاد تو يه روزي از همين روزها ديگه نيستي پس يه كم به خودت بيا دنيا ارزش نداره دوست داشته باش هميشه...همه رو. مطمن باش که یادت نرود از دل من نکیسا مرگ چه زود درخت حیاطمان ما را ترک گفت باور نکردنی است چه زود چشمانت برای همیشه بست می خواهم گریه کنم اما چشمانم هراس دارند از اشک ریختن نکند باد هستیشان را به یغما ببرد نکند برای همیشه خاموش شوند چقدر زود از اینجا خسته شده ام چه زود خاطرات در لابه لای امروز و فردا گم شد نکند تنها بمانم مرگ چقدر زود در همه شهر ریشه دواند پس چرا هیچ هیچ خبری از باران نیست نکند نیایی نگاه کن قلبم دیگر نمی زند چه زود کوله بارش را بست نگاه کن خورشید به چه زحمتی طلوع می کند کلاغ ها را انگار جز خبر بد آوردن کاری نمی دانند چقدر زود پنجره ها با هم غریبه شدند نگاه کن قناریت دیگر نفس نمی کشد نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 12:49 |+|
..... پرسیدم: منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟ گفت: تو رو پرسید: تو چی ؟ منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟ گفتم: زندگی رو قهر کرد و رفت برای همیشه ... دیگه بر نگشت ... آخه نمی دونست اون همه ی زندگیم بود نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری ببيند نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند
نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد
نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی
نمی خواهم به جز من يار کسی باشی گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی
نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد
نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد
*جز تو هرگز با کسی از عشق از فردا نخواهم گفت* عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني تا ابد فاني شدن عشق يعني عابد و زاهد شدن عشق يعني همچو ليلا خون شدن یا چو مجنون راهی صحرا شدن عشق یعنی تیشه فرهاد ها عشق یعنی عالم فریاد ها عشق یعنی زخم کوه بیستون عشق یعنی ناله های درد و خون عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی یکه و تنها شدن عشق یعنی التماس و انتظار عشق یعنی تا ابد با من بمان واسه من فردا قشنگه با تو باشه رنگارنگ اگه باشی مهربونم همدم و عزیز جونم واسه تو سال ها که سهله تا قیامت هم میمونم دل خوشم من باز به فردا فردائیکه با تو باشه زیر بال اسمونها زیر نور ماه تنها دست و روم به کهکشون ها من میخوام ازت خدایا بگی به من تو امشب زیر ماه کوکب اره فردامون قشنگه زندگی مون رنگارگه نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 20:1 |+|
نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 17:45 |+|
آهنگهای دانلودی افشین
با سلام این هم آلبوم جدید افشین به نام ماچ که متاسفانه خودمان موفّق به آپلود آن نشدیم.ولی بزودی با حجم کمتری آهنگ ها را قرار می دهیم. محسن یگانه با سلام این هم پنج تا آهنگ از آلبوم جدید محسن یگانه به نام ساله کبیسه که زود دانلود کنید.تا آخر ماه به وبلاگ قبلی باز می گردیم. برای دانلود روی لینک ها کلیک کرده و در صفحه جدید بر روی Click here to download
که کمی با لا تر از New! که در پایین صفحه است کلیک کنید. و این هم دو موزیک جدید از محسن یگانه از آلبوم جدید او که برایتان قرار دادیم. متاسّفانه کامل نیستند ولی بزودی کاملش را قرار می دهیم. شادمهر با سلام این هم یک موزیک ویدیو جدید از شادمهر به نام نقش قلب ( آغوش ) از آلبوم پاپکرن که آن را برایتان قرار دادیم. دانلود ویدیو شادمهر <-----> نقش قلب ( آغوش ) نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 8:58 |+|
نفسهای تو تو همه چاره من من همه بيچاره تو تو همه پاره تن تن همه آواره تو تو خودت شوق مني شوق منم ديدن تو شاهد اشك مني من مست خنديدن تو بديها به جون من شاديها پيش كش دلت تو نه ارزون نه كمي به قيمت جون بذارم كاش ميشد خندهاتو گوشه گلدون بذارم يه كلام ختم كلام بد جوري داغونم عزيز يادو دستامو بگير يا برگ عمرمو بريز یه روز با یه شاخه رز سرخ به دیدنم اومدی : بهم گفتی : دوست دارم یه روز دیگه با یه شاخه رز زرد به دیدنم اومدی : بهم گفتی : دیگه دوست ندارم ! روز بعدی با یه شاخه رز سفید ..... گذاشتیش روی سنگ قبرم : بهم گفتی : منو ببخش ! فقط یه شوخی بود. نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 16:33 |+|
چه سخت بود از دست دادن تنها اميد چه سخت بود ويرانی کاخ آرزو چه سخت بودواژگون شدن يک دنيا اعتماد چه سخت بود در هم شکستن امارت شيشه ای عشق ولی همه ی اينها در کمتر از دقيقه ای بر سر من آوار شد ومن ماندم تجربه تلخ شکست در عشــــــــــــــــــــــــق چه طور ميتونستم تحمل کنم؟ چه طور ميتونستم باور کنم؟ چه طور ميتونستم به خودم بقبولونم که ديگه برای او عزيز ترين نيستم چه طور ميتونستم تصور کنم اونی که با کمک دستهای مهربونو مردونش يه روزی کاخ آرزوهامو ساختم الان چطور داره باز با همون دستها اون امارت رو رو سرم خراب ميکنه؟ آخه اون که ميدونست من دل نازکم اون که ميدونست از هراس حرفی که شايد هيچوقت زده نشه ميميرم اون که ميدونست ازهجرت پرستويی که شايد هيچوقت به سفر نره ترک بر ميدارم تا رسيدن به خونه دهها بار بغضم ترکيد ولی يه جوری اونو مخفی کردم تا کسی نپرسه که چی شده آحه جوابی برای گفتن نداشتم چی ميگفتم؟ شايد بگيد قسمت اين بود!!! ولـــــــــــــــــــــــــی چرا نميخواهيم بفهميم که: قسمت رو خودمون رقم ميزنيم؟ چرا نميخواهيم بفهميم که:از ماست که بر ماست؟ نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 16:23 |+|
ای پرنده ی مهاجر ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من تو رفیق شاپرک ها من تو فکر گله مونم تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور من دارم تو آدمک ها می میرم تو برام از پریا قصه میگی من توی پیله ی وحشت می پوسم برام از خنده چرا قصه میگی کوچه پس کوچه ی خاکی در و دیوار شکسته آدمای روستایی با پاهای پینه بسته پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی برای من زندگیمه پر وسوسه پر غم یا مثله نفس کشیدن پر لذت دمادم ای پرنده ی مهاجر ای همه شوق پریدن خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من مثله یک پلنگ زخمی پر وحشته نگاهم می میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم نباید مثله یه سایه زیر پاها زنده باشیم مثله چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ سه شنبه هفدهم آبان 1384 و ساعت 18:2 |+|
تقدیم به عزیز ترینم به نام آنکه بر وجود انسان دمید و به نام آنکه دل را آفرید. تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند پس به نام پروردگار عشق و به نام پروردگار هستی! نظر یادت نره قناری نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ سه شنبه هفدهم آبان 1384 و ساعت 17:55 |+|
بدو بدو چرت و پرت حراج میکنیم .... دیشب کاملا اتفاقی وقتی و ماشین منتظر داداشم نشسته بودم که بیاد یک نفر رو دیدم... چه دوره خوبی بود! اما چه اشتباهی می کردم ... نمی گم الان هم بزرگ شدم... نه! هنوزم بچه ام اما یک بچه منهای یک دل صاف و زلال که خودش می تونست انعکاس تصویرشو اونجا ببینه ... حالا انقدر دلها تیره و تار شده که اگه آدم توش سنگ هم بندازه توش موجی ایجاد نمی شه... مثل یک باتلاق که آروم آروم هرچی رو توش بندازی به آرومی می بلعه... بگذریم از این حرفا ------------------------------------------------------------------ میگم خوش به حال اونایی که تو روستاها زندگی می کنن...
البته منظورم اون بنده خداهایی نیست که از صبح تا شب اونجا جون می کنن ! نه! منظورم اون افرادیه که از خوشی دل از شهر می برن و میرن روستا و اونجا مرفه زندگی میکنه... ممکنه برای دیگران به نظر مضحک باشه ... اما احتمالا برای خودشون فوق العادست .... البته درست نیست که من این حرفا رو بزنم چون که اگه من اینجوری بگم پس اون بنده خداهایی که تو آپارتمان های ۶۰-۷۰ متری بدون حیاط زندگی می کنن چی بگن ... ------------------------ نمی دونم چرا انقدر فعل ها رو با مفعول و ... جا به جا میذارم ... الان اگه میبینین متن بالا زیاد مشکل نداره چون که دو بار تصحیح کردمش اما اگه به همون صورت اولیه میذاشتمش از خنده روده بر میشدین آخه مثله این بود که این حرف ها ماله یه بچه ییه که تازه یاد گرفته حرف بزنه .... ------------------------- دوباره نمی دونم چرا زدم تو این خط ... باز دارم چرت و پرت میگم ... اما دست خودم نیست ... دلم میخواد که اینا رو بگم ... میدونم برای هیچ کی هم نمی تونه جذابیتی داشته باشه اما بازم نمی دونم چرا اینا رو مینویسم ... آخه نه چیزیه که تو دلم سنگینی کنه نه مسئله مهمیه نه مخاطب پسند ... اما می دونم دوست دارم اینا رو بگم ٬ بدون هیچ دلیلی... شاید همینه که ترغیبم میکنه هر چه بیشتر و بیشتر بی خودی بنویسم و حرف بزنم ... چون که دلیلی نداره و می تونه حرف های دلیل دار هم به مضحکه بگیره ... نه اینکه منظورم مسخره کردن حرف های با دلیل دیگران باشه... نه! با خودمم... آخه از خودم متعجبم ... از فکرام ... از کارام ... از خیلی چیزا ... شاید برای اینه که بتونم حرف های دلیل داری که می تونم بزنم یا سوال های بی جوابی که می تونم برای خودم طرح کنم فراموش کنم .... نمی دونم .... ----------------------------------- میگم آدم تو هر گروه سنی از یک کتاب مشخص نتیجه متفاوتی می گیره ... من قبلا یعنی 4-5 سال پیش خیلی کتاب می خوندم ، شاید بیش از حد معمول اما نمی دونم چرا !! نمی دونم اون موقع واقعا من اون کتاب ها رو درک می کردم یا فقط می خوندمشون که یه چیزی خونده باشم یا از تعجب دیگران که وقتی می گفتم دیروز کتاب در کنار رودخانه پیدرا نشسته ام و گریه می کنم ( اثر پائولو کوئیلو ) یا کتاب های سنگین دیگه رو خوندم لذت می بردم ! آره همین کتاب در کنار رودخانه پیدرا نشسته ام و گریه می کنم ... به طور مثال دیروز دوباره اون رو شروع کردم ، به نظرم خیلی قشنگه... نثر سنگینی نداره ، چه بسا که با سادگیه تمام ، اونچه رو که می خواد بهمون می گه... و طوری آدم رو جذب خودش می کنه که خود آدم نمیفمه ... تو این کتاب به نکته هایی اشاره شده که واقعا وجود دارن اما باید با چشمان باز دیدشون ، درکشون کرد و ازشون استفاده کرد ... به نظر من کارهای پائولو کوئیلو خیلی عالین .. قبول دارم تو کاراش تعصبات کاتولیکی به چشم می خوره اما به هیچ وجه آزار دهنده نیست و حتی به راحتی می تونه فکر آدم رو هدایت کنه و شخصیت انسان رو تغییر بده.... به نظر من اگه این کتاب روتا حالا نخوندین حتما بخونینش اگه هم قبلا در فاصله دور خوندین ، یک بار دیگه این کار رو بکنین تا ببینین که گذشت زمان چقدر روی شما کارگر بوده ... البته نتنها با خوندن این کتاب بلکه هر کتابی می تونین این موضوع رو بفهمین... ـ----------------------------------- خوب... چی بگم ؟؟؟ از کتابهایی که جدید خوندم ؟ دیگه خسته شدم !!! حتی دیگه وبلاگ نوشتن هم برام تازگی نداره ... اینم یه عادت شده یا شایدم یه وظیفه.... می دونم دلم نمیاد ولش کنم ... یا پاکش کنم یا حتی چیزی توش ننویسم ... اما دیگه نوشتن هم زیاد سر ذوق منو نمیاره ... فقط گاهی ... گاهی واقعا خوبه ... باعث میشه تخلیه بشم ... هر چی فکر تو مغزم هست اینجا خالیشون کنم و دیگه بهشون فکر نکنم... آره بیچاره شده عینه یه انباری که هر چی اضافی تو فکرم هست میام اینجا انبارش می کنم ... شاید چون زودتر از دستشون خلاص بشم اما دیرتر فراموششون بکنم .. ؟؟؟ دانشگاه ... خوب آدم دانشگاه قبول بشه ... بره ۸ -۹ سال درس بخونه... اونم تموم بشه... بعد چی میشه ٬ خوب معلومه بعد میره سرکار ٬ و تا یه عمر به قوله بابایه من مثله یه اسبی که جلو چشماش رو بستن و هر روز یک مسیر مشخص رو از رو عادت میره ٬ کار می کنه ... حالا بعضی ها که میرن مثله این مامان باباهایه ما ازدواج می کنن که بدتر .... همین ؟؟ زندگی همین بود ؟؟ که بعد ۳۰ سال بازنشسته بشه و ۱۰ یا ۲۰ سال بعدم بمیره ؟؟؟ فلسفه آفرینش انسان پس چی میشه ؟؟؟ اگه واقعا ما قرار باشه اینجوری زندگی کنیم که زندگی ٬ زندگی نمیشه ... میشه نمایشنامه که ... یک داستان که از قبل نوشته شده ... اونم یک داستان شدیدا کلیشه ای .... که با تولد هر کسی شروع میشه و با مرگش به پایان میرسه ... نمی دونم ... می ترسم این چیزایی که بهش فکر می کنم کفر باشه .. اما خوب نمی تونم بهشون فکر نکنم ... ذهنم رو اشغال کردن .... باید یه روش دیگه یی پیدا کنم ... برای تخلیه افکار ... به طوری که یکهو به کسی آسیبی نزنه و افکار فرد دیگه یی رو خراب نکنه ... و فکر کسه دیگه یی رو مسموم نکنه .... الان هم در حال خوندن کتابی به اسم(ازوپ در کلاس درس...نویسنده:افسانه پردازیونان باستان... )به نظر من بخونیش بعد نیست اگه روشی میشناسین حتما بهم بگین ... نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 14:46 |+|
عشق جمله ی من عاشقم این روزا تکراری شده یه بهونه واسه ی گذار بیکاری شده عاشقی گم شده و عشق دیگه اون خویت قدیمُ نداره فکر نکن که عاشقی، یک لحظه خیره شدنه روز و شب نالیدنه، زود یا دیر خوابیدنه رنگ و زیبایی ملاک عشق نیست عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست یه نسیم گذرونه، عاشقی سوز درونه یه نسیم گذرونه، عاشقی سوز درونه عشق مثل پر پروانه لطیفه مثه شبنم پر پاکی مثه دریایی وسیعه سر بزیر و بی دریغه خیلی ها فکر میکنن که عاشقی گفتن جمله ی دوستت دارمه هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره زود میگن اون خودشه اون یارمه گفتم بیا دلبر من گفتی خفه!!! گفتم بیا پهلوی من گفتی خفه!!!!!! گفتم بیا عاشقتم دوست دارم گفتی خفه!!!!! گفتم علی یارت باشه الله نگه دارت باشه گفتی خفه!!! گفتم تو همسرم میشم تو وصله تنم میشی گفتی آره!!!!!!!! گفتم خفه نوشته شده توسط حمید رضا تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 و ساعت 14:39 |+|
|