بدو بدو چرت و پرت حراج میکنیم ....
کسی که اصلا فکرشو نمی کردم ....
کسی که وقتی دیدمش از خوشحالی نزدیک بود بترکم ....
اگه تونستین حدس بزنین؟؟؟!!!
معلومه نمی تونین آخه الان به ذهنتون نمی رسه که دیده باشمش...
خودم می گم الان...
خانم م! مدیر مهد کودکم ... خیلی دوسش داشتم... الان هم دارم! چون واقعا تو ذهنم ازش خاطره های خوبی دارم...
اما اون منو ندید.... من تو ماشین نشسته بودم و اون نمی تونست منو ببینه... فکر کنم اینجوری بهتر بود! چون اگه پیاده می شدم و بهش سلام می کردم دیگه برام فرصتی پیش نمیومد که در مورد خاطرات خوب و شیرین اون موقع فکر کنم ... هر چند این مرور خاطره ها فقط ۴-۵ دقیقه طول کشید و سریع هم ناپدید شد ...!
چه دوره خوبی بود!
اما چقدر زود گذشت ... ! البته به اون موقع حسرت نمی خورم چون یادمه که وقتی تو اون سن بودم همش لحظه شماری می کردم که کی میشه منم بزرگ بشم ... برم مدرسه ... برم دانشگاه... یا دائما آرزو می کردم یکهو بزرگ بشم !
اما چه اشتباهی می کردم ... نمی گم الان هم بزرگ شدم... نه! هنوزم بچه ام اما یک بچه منهای یک دل صاف و زلال که خودش می تونست انعکاس تصویرشو اونجا ببینه ... حالا انقدر دلها تیره و تار شده که اگه آدم توش سنگ هم بندازه توش موجی ایجاد نمی شه... مثل یک باتلاق که آروم آروم هرچی رو توش بندازی به آرومی می بلعه...
بگذریم از این حرفا
------------------------------------------------------------------
میگم خوش به حال اونایی که تو روستاها زندگی می کنن...
البته منظورم اون بنده خداهایی نیست که از صبح تا شب اونجا جون می کنن ! نه! منظورم اون افرادیه که از خوشی دل از شهر می برن و میرن روستا و اونجا مرفه زندگی میکنه... ممکنه برای دیگران به نظر مضحک باشه ... اما احتمالا برای خودشون فوق العادست .... البته درست نیست که من این حرفا رو بزنم چون که اگه من اینجوری بگم پس اون بنده خداهایی که تو آپارتمان های ۶۰-۷۰ متری بدون حیاط زندگی می کنن چی بگن ...
وقتی من به مامانم گفتم که خوش به حال اونا گفت چرا ؟ گفتم که هر روز که از خواب پامیشن جلوشون کلی درخت و سبزه و گل و چمنه .... مامانم هم گفت خوب حیاط هم همینه دیگه اما من اینو قبول ندارم ...
آخه اینجور حیاطا هرقدر هم که بزرگ باشن بازم اون حالت رو ندارن ... چون که میشه گفت کاملا
منظم ان و همه چی توشون مرتب و حساب شدست و این همون چیزیه که من ازش بیزارم و آرامشم رو به هم میزنه ... من که میگم کمی بی نظمی و شلوغ پلوغی و اختیار دست طبیعت سپردن میتونه محیط زندگی و خونه و یا باغ آدم رو دلچسب تر کنه تا اینکه همه چی سرجاش باشه ....
من حتی این تز رو تو اتاقم به کار می برم (برای همین همیشه شلوغه
)حالا من اینو میگم شما بخندین اما جدی میگم که وقتی اتاقم منظمه ٬توش تمرکز ندارم و اصلا نمی تونم درس بخونم ....
------------------------
نمی دونم چرا انقدر فعل ها رو با مفعول و ... جا به جا میذارم ... الان اگه میبینین متن بالا زیاد مشکل نداره چون که دو بار تصحیح کردمش اما اگه به همون صورت اولیه میذاشتمش از خنده روده بر میشدین آخه مثله این بود که این حرف ها ماله یه بچه ییه که تازه یاد گرفته حرف بزنه ....
-------------------------
دوباره نمی دونم چرا زدم تو این خط ... باز دارم چرت و پرت میگم ... اما دست خودم نیست ... دلم میخواد که اینا رو بگم ... میدونم برای هیچ کی هم نمی تونه جذابیتی داشته باشه اما بازم نمی دونم چرا اینا رو مینویسم ... آخه نه چیزیه که تو دلم سنگینی کنه نه مسئله مهمیه نه مخاطب پسند ... اما می دونم دوست دارم اینا رو بگم ٬ بدون هیچ دلیلی... شاید همینه که ترغیبم میکنه هر چه بیشتر و بیشتر بی خودی بنویسم و حرف بزنم ... چون که دلیلی نداره و می تونه حرف های دلیل دار هم به مضحکه بگیره ... نه اینکه منظورم مسخره کردن حرف های با دلیل دیگران باشه... نه! با خودمم... آخه از خودم متعجبم ... از فکرام ... از کارام ... از خیلی چیزا ... شاید برای اینه که بتونم حرف های دلیل داری که می تونم بزنم یا سوال های بی جوابی که می تونم برای خودم طرح کنم فراموش کنم ....
نمی دونم ....
باز خل شدم...
-----------------------------------
میگم آدم تو هر گروه سنی از یک کتاب مشخص نتیجه متفاوتی می گیره ...
من قبلا یعنی 4-5 سال پیش خیلی کتاب می خوندم ، شاید بیش از حد معمول اما نمی دونم چرا !! نمی دونم اون موقع واقعا من اون کتاب ها رو درک می کردم یا فقط می خوندمشون که یه چیزی خونده باشم یا از تعجب دیگران که وقتی می گفتم دیروز کتاب در کنار رودخانه پیدرا نشسته ام و گریه می کنم ( اثر پائولو کوئیلو ) یا کتاب های سنگین دیگه رو خوندم لذت می بردم !
آره همین کتاب در کنار رودخانه پیدرا نشسته ام و گریه می کنم ...
به طور مثال دیروز دوباره اون رو شروع کردم ، به نظرم خیلی قشنگه... نثر سنگینی نداره ، چه بسا که با سادگیه تمام ، اونچه رو که می خواد بهمون می گه... و طوری آدم رو جذب خودش می کنه که خود آدم نمیفمه ... تو این کتاب به نکته هایی اشاره شده که واقعا وجود دارن اما باید با چشمان باز دیدشون ، درکشون کرد و ازشون استفاده کرد ...
به نظر من کارهای پائولو کوئیلو خیلی عالین .. قبول دارم تو کاراش تعصبات کاتولیکی به چشم می خوره اما به هیچ وجه آزار دهنده نیست و حتی به راحتی می تونه فکر آدم رو هدایت کنه و شخصیت انسان رو تغییر بده....
به نظر من اگه این کتاب روتا حالا نخوندین حتما بخونینش اگه هم قبلا در فاصله دور خوندین ، یک بار دیگه این کار رو بکنین تا ببینین که گذشت زمان چقدر روی شما کارگر بوده ... البته نتنها با خوندن این کتاب بلکه هر کتابی می تونین این موضوع رو بفهمین...
ـ-----------------------------------
خوب...
چی بگم ؟؟؟ از کتابهایی که جدید خوندم ؟
دیگه خسته شدم !!! حتی دیگه وبلاگ نوشتن هم برام تازگی نداره ... اینم یه عادت شده یا شایدم یه وظیفه....
می دونم دلم نمیاد ولش کنم ... یا پاکش کنم یا حتی چیزی توش ننویسم ... اما دیگه نوشتن هم زیاد سر ذوق منو نمیاره ... فقط گاهی ... گاهی واقعا خوبه ... باعث میشه تخلیه بشم ... هر چی فکر تو مغزم هست اینجا خالیشون کنم و دیگه بهشون فکر نکنم... آره بیچاره شده عینه یه انباری که هر چی اضافی تو فکرم هست میام اینجا انبارش می کنم ... شاید چون زودتر از دستشون خلاص بشم اما دیرتر فراموششون بکنم ..
؟؟؟ دانشگاه ... خوب آدم دانشگاه قبول بشه ... بره ۸ -۹ سال درس بخونه... اونم تموم بشه... بعد چی میشه ٬ خوب معلومه بعد میره سرکار ٬ و تا یه عمر به قوله بابایه من مثله یه اسبی که جلو چشماش رو بستن و هر روز یک مسیر مشخص رو از رو عادت میره ٬ کار می کنه ... حالا بعضی ها که میرن مثله این مامان باباهایه ما ازدواج می کنن که بدتر .... همین ؟؟
زندگی همین بود ؟؟ که بعد ۳۰ سال بازنشسته بشه و ۱۰ یا ۲۰ سال بعدم بمیره ؟؟؟ فلسفه آفرینش انسان پس چی میشه ؟؟؟ اگه واقعا ما قرار باشه اینجوری زندگی کنیم که زندگی ٬ زندگی نمیشه ... میشه نمایشنامه که ... یک داستان که از قبل نوشته شده ... اونم یک داستان شدیدا کلیشه ای .... که با تولد هر کسی شروع میشه و با مرگش به پایان میرسه ...
نمی دونم ... می ترسم این چیزایی که بهش فکر می کنم کفر باشه .. اما خوب نمی تونم بهشون فکر نکنم ... ذهنم رو اشغال کردن ....
باید یه روش دیگه یی پیدا کنم ... برای تخلیه افکار ... به طوری که یکهو به کسی آسیبی نزنه و افکار فرد دیگه یی رو خراب نکنه ... و فکر کسه دیگه یی رو مسموم نکنه ....
الان هم در حال خوندن کتابی به اسم(ازوپ در کلاس درس...نویسنده:افسانه پردازیونان باستان... )به نظر من بخونیش بعد نیست
اگه روشی میشناسین حتما بهم بگین ...
