
چه سخت بود از دست دادن تنها اميد
چه سخت بود ويرانی کاخ آرزو
چه سخت بودواژگون شدن يک دنيا اعتماد
چه سخت بود در هم شکستن امارت شيشه ای عشق
ولی همه ی اينها در کمتر از دقيقه ای بر سر من آوار شد ومن ماندم تجربه تلخ شکست در
عشــــــــــــــــــــــــق
چه طور ميتونستم تحمل کنم؟
چه طور ميتونستم باور کنم؟
چه طور ميتونستم به خودم بقبولونم که ديگه برای او عزيز ترين نيستم
چه طور ميتونستم تصور کنم اونی که با کمک دستهای مهربونو مردونش يه روزی کاخ آرزوهامو
ساختم الان چطور داره باز با همون دستها اون امارت رو رو سرم خراب ميکنه؟
آخه اون که ميدونست من دل نازکم
اون که ميدونست از هراس حرفی که شايد هيچوقت زده نشه ميميرم
اون که ميدونست ازهجرت پرستويی که شايد هيچوقت به سفر نره ترک بر ميدارم
تا رسيدن به خونه دهها بار بغضم ترکيد ولی يه جوری اونو مخفی کردم تا کسی نپرسه که چی شده
آحه جوابی برای گفتن نداشتم
چی ميگفتم؟
شايد بگيد قسمت اين بود!!!
ولـــــــــــــــــــــــــی
چرا نميخواهيم بفهميم که: قسمت رو خودمون رقم ميزنيم؟
چرا نميخواهيم بفهميم که:از ماست که بر ماست؟
