
بچه که بودم
مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم
و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگی رد شوم .
حالا که ديگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ،
هر چه وسط خيابان زندگی سر به هوا می دوم ،
هيچ کس حاضر نمی شود دستم را بگيرد و
برای لحظه ای حتی مراقبم باشد .
کلید کن ببین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:45  توسط حمید رضا
|
